هستی مریض شد
سلام دختر ناز مامان. بعد از چند شب گردش مریض شدن تو همه ی خوش گذشتنا رو از دماغمون کشید بیرون و حسابی حالمون رو گرفت
شب آخری که با عمه اینا از پارک برگشتیم از بس خسته شده بودی خوابت برد منم وقتی رسیدیم خونه آروم گذاشتت توی تختت گفتم تا صبح بخوابی.چشمت روز بد نبینه ٢ ساعت بعد با گریه شدید از خواب بیدار شدی و هرکاری میکردم آروم نمیشدی عزیزم.با کلی تلاش بالاخره خوابوندمت اما دوباره نیم ساعت بعد از خواب پا شدی.همه ی احتمالایی رو که ممکن بود باعث ناراحتیت شده باشن رو رفع کردم اما فایده نداشت و تو همش گریه میکردی اگر هم میخوابیدی فقط واسه نیم ساعت بود بعدش با گریه از خواب می پریدی.خیلی نگران شدم دیگه نمی دونستم باید چه کار کنم.یهو کلی استفراغ کردی و هرچی که از صبح خورده بودی همه رو پس دادی داشتم از ترس می مردم. کمی آبجوش نبات واست درس کردم خوردی و خوابیدی ٢ ساعت بعد که بیدار شدی حسابی تب کرده بودی و بدنت داغ داغ بود عزیزکم .سریع بهت استامینوفن دادم پاشویت کردم .بمیرم برات مامان جون که چقدر اذیت شدی.با کلی دردسر بالاخره کمی تبت اومد پایین.شب با بابا بردیمت دکتر .گفت کمی گلو و گوشت قرمزه و بهت دارو داد.اما از اینجا به بعد خبر خوبی دارم که تو پست بعدی میذارمش
البته چند تا عکس ٢ روز بعد از مریضیت از قیافه ی مریضت گرفتم نازنینم که واست میذارمشون هرچند کمی بهتر شدی اما چشمات داد میزنن حالت خوب نیست



اینجا هم اومدم بهت سیب بدم اما قبول نکردی از دست من بخوری منم همش رو گذاشتم جلوت که خودت بخوری تو هم با دو تا دستای کوچولوت حمله کردی به ظرف سیب و با خوشحالی تمام همش رو خوردی نفس قشنگم
دستت درد نکنه مامان چه خومشزه


این چرا این شکلیه؟!!!!!!





هستی مریض شد
